گاهی تمام این مسیر طولانی، در عطر شیرین خرمایی خلاصه میشود که از دل نخلستانهای بوشهر تا خنکای کاشیهای مشهد سفر میکند. این، روایت جادهها نیست؛ روایت معلم بازنشستهای است که سالهاست با صبوری، سهم «آقا» را از لابلای خوشههای سنگین و طلایی نخلهایش جدا میکند. حالا که در آستانه ماه محرم هستیم و بوی اسپند در کوچهها پیچیده، مرور این پیوند قلبی با آقای محمد مسعودینژاد، مثل نوشیدن یک استکان چای روضه در کنار رطبهای رسیده جنوب، جان را جلا میدهد.
مشق سخاوت در کلاس نخلستان
آقای مسعودینژاد را باید میان نخلهایش پیدا کرد؛ جایی که سایه و آفتاب با هم یکی میشوند. مردی که سالها ریههایش را با غبار گچ تختهسیاه جلا داده و حالا، در روزگار سپید بازنشستگی، دستهایش بوی اصیل خاک و سخاوت جنوب را گرفتهاند.
همهچیز از یک سفر ساده در سال ۸۸ شروع شد؛ از همان لحظههایی که آدم فکر میکند فقط برای زیارت آمده، اما تقدیر خواب دیگری برایش دیده است. خودش میگوید وقتی آن سال، در خنکای غروب، پای سفرههای افطار حرم نشست و چشمش به خرماهای پیشروی زائران افتاد، انگار جرقهای در دلش روشن شد. همانجا، میان زمزمۀ دعا و عطر صلوات، فکری از ذهنش گذشت که مسیر زندگیاش را عوض کرد: «چرا سهم نخلستان من اینجا نباشد؟»
وقتی چمدانش را در بوشهر باز کرد، هنوز عطر غریب حرم لای پیراهنهایش نفس میکشید، اما انگار تکهای از دلش را همانجا، میان کاشیکاریهای صحن انقلاب جا گذاشته بود. او به آغوش آتشبادهای بیامان جنوب برگشت؛ همان بادهای داغی که مأمورند جان خرما را به لب برسانند تا به شیرینی رطب برسد. آقای مسعودینژاد هم زیر همان آفتاب تند، به شیرینی یک تصمیم تازه رسیده بود. دست به کار شد؛ نه برای نام و نشان، که فقط برای اینکه سهم نخلستان او هم در آن سفرههای دور غریبنواز باشد. ابتدا با چند کارتن کوچک شروع کرد، اما خاصیت نذر همین است؛ مثل جزر و مد خلیج، آرام میآید و تمام ساحل زندگیات را میگیرد. برای او، هر دانۀ خرما، کلمهای بود در یک گفتگوی طولانی و خصوصی با خدا؛ نجواهایی که فقط خودش میفهمید و آنکه از رگ گردن به او نزدیکتر است.
سفیرانی برای یک نذر شیرین
حالا سالها گذشته و این نذر، مثل یک سنت خانوادگی، ریشه دوانده است. اما جالبترین بخش قصه، نحوه رسیدن این خرماها به مقصد است. آقای مسعودینژاد منتظر تریلی و کامیونهای بزرگ نمیماند. او به دنبال مسافر میگردد. هر کسی که راهی مشهد باشد، میتواند سفیر نذر او شود. گاهی ۲۰۰ کیلو، گاهی ۳۰۰ کیلو؛ خرماها را بستهبندی میکند و میسپارد دست زائرانی که با ماشین شخصی یا حتی پرواز میروند.
تصور کنید؛ خرمایی که امروز زیر آفتاب داغ بوشهر چیده شده، فردا در کولهپشتی یک مسافر، از فراز کوهها و دشتها میگذرد تا برسد به جایی که دلها آرام میگیرند. این یعنی پیوند آدمها به واسطه یک نذر.
او میگوید: «گاهی سخت است، پروتکلها و هماهنگیها زمانبر است، اما وقتی زنگ میزنم و میگویم بار در فلان باربری یا فرودگاه است و دوستان تحویل میگیرند، انگار باری از روی دوشم برداشته میشود.» این همان صبر معنوی است که در کلامش موج میزند؛ صبری برای رساندن امانتی به صاحب اصلیاش.
عیار ارادت در ترازوی یک امتحان
در میان این سالها، یک خاطره مثل یک زخم قدیمی، اما درمانشده در ذهن او باقی مانده است. سالهای اول، در اوج سادگی و ارادت، تصمیم گرفت دایره این نذر را بزرگتر کند؛ پس به اعتبار نامی که میان کشاورزان داشت، محصول نخلستانهای دیگر را هم جمع کرد تا به مقصد برساند. اما در این مسیر، همهچیز آنطور که او فکر میکرد پیش نرفت. یک اشتباه در اعتماد و یک بدقولی پیشبینی نشده، باعث شد تمام محصول و سرمایه از دست برود. آقای مسعودینژاد ماند و ۱۷ میلیون تومان بدهی در سال ۸۸؛ رقمی که برای شانههای نحیف یک معلم، شبیه به جابهجا کردن یک کوه بود.
دلش شکست. در همان صحن و سرا، رو به گنبد کرد و با همان زبان ساده و بیپیرایه جنوبیاش، سفره دلش را باز کرد. انگار که بخواهد با رفیق قدیمیاش درد دل کند، گفت: «آقا، خودت میدانی که نیتم چه بود؛ حالا با این دستهای خالی چه کنم؟»
با همان حال گرفته به بوشهر برگشت. اما زندگی ثابت کرد که هیچ قدمی برای خیر، بیپاسخ نمیماند. مدتی نگذشت که دری از درهای رحمت باز شد؛ معاملهای و کاری پیش آمد که نه تنها آن ضرر را جبران کرد، بلکه چند برابر آن پول را به زندگیاش برگرداند.
او میگوید: «همانجا فهمیدم که آقا صدایم را شنیده. فهمیدم این یک امتحان بود تا عیار ارادتم مشخص شود.» از آن روز به بعد، قدمهایش محکمتر شد. او حالا با اطمینان میگوید که در این خانه، کسی نا امید برنمیگردد، حتی اگر در ظاهر چیزی را از دست داده باشد.
سوگ سرخ در همسایگی خورشید
صدای سنج و دمام که در کوچههای بوشهر میپیچد، یعنی محرم از راه رسیده است. امسال اما، این ریتم حماسی و دایرههای متحدالمرکز سینهزنی، حال و هوای دیگری دارد. بوشهر خودش را برای عزای سیدالشهدا (ع) آماده میکند، اما در و دیوار شهر، سیاهپوش داغ دیگری هم هست؛ امسال اولین محرمی است که سید ما، رهبر شهید، دیگر در میان ما نیست و جای خالیاش را احساس میکنیم.
آقای مسعودینژاد، معلمی که سالها الفبای ایستادگی را پای تختهسیاه زمزمه کرده، حالا چمدانش را برای سفری متفاوت میبندد. قرار است هجدهم تیرماه، درست در شب شهادت امام سجاد (ع)، مشهد آغوش بگشاید تا رهبر شهید را در همسایگی ابدی خورشید جای دهد. برای او که جانش به جان رهبرش بسته بود، این سفر دیگر یک زیارت معمولی نیست؛ یک وداع تمامعیار است. او سهم همیشگی آقا را از نخلستان برداشته؛ همان خرماهایی که حالا قرار است هم نذر حرم امام رضا (ع) برای محرم باشند و هم خیرات تشییع کسی که دوستش داشت. او میآید تا در آن شلوغی غریب حرم، با همان خرمای ساده جنوب، شریک غم زائرانی باشد که برای سپردن رهبرشان به خاک ملکوتی امامرضا (ع) آمدهاند.
ریشههایی که در خاک ارادت ماندنی شدند
در این مسیر، او تنها نیست. دو دختر و یک پسرش، مثل جوانههای تازه یک نخل، حالا دیگر خودشان باغبان این مهربانی شدهاند. آنها یاد گرفتهاند که نذر، حتماً نباید درخشش طلا داشته باشد؛ یاد گرفتهاند وقتی پدر با آن دستهای صبور، خرماها را برای سفر آماده میکند، دارد تکهای از ارادتش را بستهبندی میکند. او به فرزندانش وصیت کرده که نگذارند این چراغ خاموش شود؛ که بدانند نذر، راه تنفس روح است در روزهایی که دنیا سخت میگیرد.
آقای مسعودینژاد معلمی است که حالا به جای کلاس درس، در دل نخلستان، درس وصل شدن میدهد؛ درس اینکه چطور میشود از میان داغ فراق و تلخی روزگار، به شیرینی رطب ولبخند رضایت پروردگار رسید. او میرود تا نشان دهد که حتی یک دانه خرما هم میتواند پلی باشد میان دل یک معلم بوشهری و آستانی که پناه همۀ دلشکستگان است.





نظر شما